Zanjan

 

 

 

Mardom-e-No

   

  آخرین بروزرسانی: 17 شهريور 1389  

10 news این سایت خبری را اولین مرجع خود کنید ارسال پست الکترونیک به ما

خبر
سرمقاله و یادداشت
گزارش
گفت و گو
طنز
مطالب رسیده
عکس و گزارش تصویری
ستونهای ثابت
سرویس شهرستانها(خدابنده)
گزارش آگهی

شىدسچپج
1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31

نظر شما راجع به این وب سایت چیست؟

عالی
خوب
متوسط
ضعیف

|روزنامه مردم نو|  به سایت روزنامه مردم نو خوش آمدید  
داستان
بلیط لطفا!!!
امتیاز: (0 رای) نسخه چاپی ارسال پست الکترونیک به دوستان در باره این مقاله نظر بدهید
اخبار دسته
داستان کوتاه
• با ملایمت به یادمان می‌آورند که با ارزش‌ترین چیزهای زندگی ساخته دست انسان نیستند و آنها را نمی‌توان خرید. آن قدر خود را مشغول نکنید که بی‌توجه از کنارشان بگذرید.
گزین گویه‌ها
• اگر بنا بود همه در همه زمینه‌ها، شبیه هم باشند و شبیه هم فکر و عمل کنند به جای کره‌ای به این بزرگی، یک اتاق سه در چهار برای دو نفر کافی بود.
گزین گویه‌ها
• شاید پیداکردن سوزن در انباری از کاه، کاری سخت باشد اما پیداکردن کاهی در انباری از سوزن می‌تواند وحشتناک‌ترین کارها باشد.
وبلاگ
از حصاري که براي راحتي دور خود کشيده‌ايد، فراتر برويد

• مثلا وقتي قرار است يک شماره تلفن را به خاطر بسپاريم، اعداد آن را 3 تا 3 تا يا 2 تا 2 تا حفظ مي‌کنيم. نکته مهم آن است که اگر مي‌خواهيد ديوار بين خود و روياهاي زندگي‌تان را برداريد، بهترين کار آن است که آجر به آجر پيش برويد تا به هدفتان برسيد.
روزنامه مردم نو >ستونهای ثابت
تاریخ ارسال: 06:26 - 16/02/1389

• اندکی پس از حرکت قطار، رئیس قطار در حال جمع‌آوری بلیتها پیدایش می‌شود. او درب دستشویی را می‌زند و می‌گوید: «بلیت، لطفا.» درب فقط اندکی باز می‌شود و یک دست که بلیت را نگاه داشته از شکاف در خارج می‌شود. رئیس قطار بلیت را می‌گیرد و می‌رود. حسابداران این اتفاق را می‌بینند و قبول می‌کنند که ایده خیلی زیرکانه‌ای است.

• بلیط لطفا!!!
سه مهندس و سه حسابدار برای شرکت در یک کنفرانس با قطار به سفر می‌روند. در ایستگاه، حسابداران می‌بینند که آن سه مهندس، فقط یک بلیت می‌خرند. یکی از حسابداران می‌پرسد: «چگونه شما سه نفر می‌خواهید با یک بلیت مسافرت کنید؟» یکی از مهندسان پاسخ می‌دهد: «ببین و تماشا کن!» همگی سوار قطار می‌شوند. حسابداران در صندلی خودشان می‌نشینند، اما هر سه مهندس در یکی از دستشوییها می‌چپند و درب را پشت سرشان می‌بندند. اندکی پس از حرکت قطار، رئیس قطار در حال جمع‌آوری بلیتها پیدایش می‌شود. او درب دستشویی را می‌زند و می‌گوید: «بلیت، لطفا.» درب فقط اندکی باز می‌شود و یک دست که بلیت را نگاه داشته از شکاف در خارج می‌شود. رئیس قطار بلیت را می‌گیرد و می‌رود. حسابداران این اتفاق را می‌بینند و قبول می‌کنند که ایده خیلی زیرکانه‌ای است. به همین خاطر بعد از کنفرانس، حسابداران تصمیم می‌گیرند که در مسیر برگشت از کار مهندسان تقلید کنند و پول خود را صرفه‌جویی نمایند. آنها وقتی به ایستگاه می‌رسند، فقط یک بلیت برای مسیر بازگشت می‌خرند. اما در کمال تعجب می‌بینند که مهندسان اصلا بلیتی نمی‌خرند. یکی از حسابدارها بهت زده می‌گوید: «چگونه می‌خواهید بدون بلیت مسافرت کنید؟» یکی از مهندسان پاسخ می‌دهد: «ببین و تماشا کن!» وقتی سوار قطار می‌شوند، سه حسابدار در یکی از دستشوییها و سه مهندس در یکی دیگر از دستشوییهای همان نزدیکی می‌چپند. قطار حرکت می‌کند. اندکی بعد یکی از مهندسان از دستشویی خارج می‌شود و به سمت دستشویی‌ای که حسابداران در آن پنهان شده بودند می‌رود. درب را می‌زند و می‌گوید: «بلیت لطفا.»
• پروانه و پیله
شکاف کوچکي بر روي پيله کرم ابريشمي ظاهر شد. مردي ساعتها با دقت به تلاش پروانه براي خارج شدن از پيله نگاه کرد. پروانه دست از تلاش برداشت. به نظر مي‌رسيد خسته شده و نمي‌تواند به تلاشهايش ادامه دهد.
او تصميم گرفت به اين مخلوق کوچک کمک کند. با استفاده از قيچي شکاف را پهن‌تر کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد ، اما بدنش کوچک و بالهايش چروکيده بود.مرد به پروانه همچنان زل زده بود. انتظار داشت پروانه براي محافظت از بدنش بالهايش را باز کند. اما اين طور نشد. در حقيقت پروانه مجبور بود باقي عمرش را روي زمين بخزد، و نمي توانست پرواز کند.
مرد مهربان، پي نبرد که خدا محدوديت را براي پيله و تلاش براي خروج را براي پروانه به وجود آورده تا به اين صورت مايع خاصي که از بدنش ترشح مي‌شود او را قادر به پرواز مي‌کند.
بعضي اوقات تلاش و کوشش تنها چيزي است که بايد انجام دهيم. اگر خدا آسودگي بدون هيچ‌گونه سختي را براي ما مهيا کرده بود فلج مي‌شديم و نمي توانستيم نيرومند شويم و پرواز کنيم.
نگران نباشيد، با سختيها بجنگيد و مطمئن باشيد که بر آنها پيروز خواهيد شد.
• هدف از زندگی
سالها پيش، حاکمي به يکي از سوارکارانش گفت: هر تعداد سرزمينهايي را که بتواند با اسبش طي کند به او خواهد بخشيد. همان طور که انتظار مي‌رفت، اسب سوار به سرعت براي طي کردن هرچه بيشتر سرزمينها سوار بر اسبش شد و با سرعت شروع کرد به تاختن. با شلاق زدن به اسبش با آخرين سرعت ممکن مي‌تاخت و مي‌تاخت. حتي وقتي گرسنه و خسته بود، متوقف نمي‌شد چون مي‌خواست تا جايي که امکان داشت سرزمينهاي بيشتري را طي کند. وقتي مناطق قابل توجهي را طي کرد به نقطه‌اي رسيد. خسته بود و داشت مي‌مرد. از خودش پرسيد: چرا خودم را مجبور کردم تا سخت تلاش کنم و اين مقدرا زمين به دست بياورم؟ در حالي که در حال مردن هستم و تنها به يک وجب خاک براي دفن کردنم نياز هست.
داستان بالا شبيه سفر زندگي خودمان است. براي به دست آوردن ثروت، قدرت و شهرت سخت تلاش مي‌کنيم و از سلامتي و زماني که بايد براي خانواده صرف کنیم، غفلت مي‌ورزیم.
وقتي به گذشته نگاه مي‌کنيم، متوجه می‌شویم که هيچ‌گاه به اين مقدار احتياج نداشتيم اما نمي‌توان آب رفته را به جوي بازگرداند.
زندگي تنها پول در آوردن و قدرتمند شدن و به دست آوردن شهرت نيست. زندگي قطعا فقط کار نيست ، بلکه کار تنها براي امرار معاش است تا بتوان از زيباييها و لذتهاي زندگي بهره‌مند شد و استفاده کرد. زندگي تعادلي است بين کار و تفريح، خانواده و اوقات شخصي. بايستي تصميم بگيري که چه طور زندگيت را متعادل کني. اولويتهايت را تعريف کن و بدان که چه طور مي‌تواني با ديگران به توافق برسي اما هميشه اجازه بده که بعضي از تصميماتت بر اساس غريزه درونيت باشد. شادي معنا و هدف زندگي است. هدف اصلي وجود انسان. اما شادي معنا هاي متعددي دارد. چه نوع شادي را شما انتخاب مي کنيد؟ چه نوع شادي روح بلند پروازتان را ارضا می‌کند؟
• عشق و زمان
روزي روزگاري، جزيره‌اي بود که تمام احساسات در آنجا زندگي مي‌کردند. شادي، غم، دانش و همچنين ساير احساسات مانند عشق. يک روز به احساسات اعلام شد که جزيره غرق خواهد شد. بنابراين همگي قايقهايي را ساختند و آنجا را ترک کردند. به جز عشق. عشق، تنها حسي بود که باقي ماند. عشق خواست تا آخرين لحظه ممکن مقاومت کند. وقتي جزيزه تقريبا غرق شده بود، عشق تصميم گرفت تا کمک بخواهد. ثروت در قايقي مجلل در حال عبور از کنار عشق بود.
عشق گفت: مي‌تواني من را هم با خود ببري؟
ثروت جواب داد: در قايقم طلا و نقره زيادي هست و جايي براي تو وجود ندارد.
عشق تصميم گرفت از غرور، که او هم سوار بر کشتي زيبايي از کنارش در حال عبور بود در خواست کمک کند، "غرور، لطفا کمکم کن"
غرور جواب داد:"عشق، من نمي‌توانم کمکت کنم . تو خيس هستي و ممکن است به قايقم آسيب برساني" غم نزديک بود ، بنابراين عشق در خواست کمک کرد،" اجازه بده همراهت بيايم".
غم جواب داد:" اه...عشق من خيلي غمگينم و نياز دارم تنها باشم"
شادي هم از کنار عشق گذشت و به قدري شاد بود که حتي صداي در خواست عشق را نشنيد.
ناگهان صدايي به گوش رسيد،" بيا عشق، من تو را همراه خود خواهم برد" صدا، صداي پيري بود. عشق درود فرستاد و به حدي خوشحال شد که فراموش کرد مقصدش را بپرسد. وقتي به خشکي رسيدند، پيري، راه خودش را در پيش گرفت.عشق با علم به اينکه چه قدر مديون پيريست از «دانش» که مسني ديگر بود پرسيد: "چه کسي نجاتم داد؟ "
دانش جواب داد:" زمان بود"
عشق پرسيد:" زمان؟ اما چرا نجاتم داد؟ "
دانش با فرزانگي خاص و عميقي لبخند زد و جواب داد: " زيرا تنها زمان است که توانايي درک ارزش عشق را دارد"
• داستان كوهستان
پسري همراه با پدرش در كوهستان پياده‌روي مي‌كرد كه ناگهان به زمين ‌خورد و آسيب دید و نا خودآگاه فرياد زد: "آآآه ه ه ه ه"
با تعجب صداي تكرار را از جايي در كوهستان شنید. "آآآه ه ه ه ه"
با كنجكاوي، فرياد زد:"تو كي هستي؟"
صدا پاسخ داد:"تو كي هستي"
سپس با صداي بلند در كوهستان فرياد زد:" ستايشت مي‌كنم"
صدا پاسخ داد:" ستايشت مي‌كنم"
به خاطر پاسخ عصباني شد و فرياد زد:"ترسو"
جواب را دريافت كرد:"ترسو"
به پدرش نگاه کرد و پرسید:" چه اتفاقي افتاده؟ "
پدر خنديد و گفت:" پسرم، گوش بده"
اين بار پدر فرياد زد: " تو قهرماني"
صدا پاسخ داد: " تو قهرماني"
پسر شگفت زده شد، اما متوجه موضوع نبود.
پدر توضيح داد: " مردم به اين پژواك مي‌گويند، اما اين همان زندگيست"
زندگي همان چيزي را كه انجام مي‌دهي يا مي‌گويي به تو بر مي‌گرداند.
زندگي ما حقيقا بازتابي از اعمال ماست.
اگر در دنيا عشق بيشتري مي‌خواهي، عشق بيشتري را در قلبت بيافرين.
اگر به دنبال قابليت بيشتري در گروهت هستي. قابليتت را بهبود ببخش.
اين رابطه شامل همه چيز و همه جنبه‌هاي زندگي مي‌شود.
زندگي هر چيزي را كه به آن داده‌اي به تو خواهد داد.
زندگي تو يك اتفاق نيست، انعكاسي از وجود توست.




 

 

 

خانه   درباره ما   تماس با ما   نقشه سایت
کلیه حقوق این سایت متعلق به روزنامه مردم نو می باشد. استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع آزاد است
سامانه خبری قاصدک نسخه الف-۸۵، طراحی و ساخت توسط تیم باراک