|
|
|
|
داستان کوتاه
|
|
| اخبار دسته |
گزین گویهها
• اگر بنا بود همه در همه زمینهها، شبیه هم باشند و شبیه هم فکر و عمل کنند به جای کرهای به این بزرگی، یک اتاق سه در چهار برای دو نفر کافی بود.
|
گزین گویهها
• شاید پیداکردن سوزن در انباری از کاه، کاری سخت باشد اما پیداکردن کاهی در انباری از سوزن میتواند وحشتناکترین کارها باشد.
|
داستان بلیط لطفا!!!
• اندکی پس از حرکت قطار، رئیس قطار در حال جمعآوری بلیتها پیدایش میشود. او درب دستشویی را میزند و میگوید: «بلیت، لطفا.» درب فقط اندکی باز میشود و یک دست که بلیت را نگاه داشته از شکاف در خارج میشود. رئیس قطار بلیت را میگیرد و میرود. حسابداران این اتفاق را میبینند و قبول میکنند که ایده خیلی زیرکانهای است. |
وبلاگ از حصاري که براي راحتي دور خود کشيدهايد، فراتر برويد
• مثلا وقتي قرار است يک شماره تلفن را به خاطر بسپاريم، اعداد آن را 3 تا 3 تا يا 2 تا 2 تا حفظ ميکنيم. نکته مهم آن است که اگر ميخواهيد ديوار بين خود و روياهاي زندگيتان را برداريد، بهترين کار آن است که آجر به آجر پيش برويد تا به هدفتان برسيد.
|
|
|
روزنامه مردم نو >ستونهای ثابت
تاریخ ارسال: 06:12 - 10/04/1389
• با ملایمت به یادمان میآورند که با ارزشترین چیزهای زندگی ساخته دست انسان نیستند و آنها را نمیتوان خرید. آن قدر خود را مشغول نکنید که بیتوجه از کنارشان بگذرید.
عجایب هفتگانه از یک گروه از دانشآموزان خواستند اسامی "عجایب هفتگانه "را بنویسند. علیرغم اختلاف نظرها، اکثرا اینها را جزو عجایب هفتگانه نام بردند: 1) اهرام مصر 2) تاج محل 3) دره بزرگ(به نام گراند کانیون در آمریکا) 4) کانال پاناما 5) کلیسای پترس مقدس 6) دیوار بزرگ چین آموزگار هنگام جمع کردن نوشتههای دانشآموزان، متوجه شد که یکی از آنها هنوز کارش را تمام نکرده است. از دخترک پرسید که آیا مشکلی دارد. دختر جواب داد: «بله کمی مشکل دارم، چون تعداد شگفتیها خیلی زیاد است و نمیدانم کدام را بنویسم» آموزگار گفت: «آنهایی را که نوشتهای نام ببر شاید ما هم بتوانیم کمک کنیم.» دخترک با تردید چنین خواند: به نظر من "عجایب هفتگانه"دنیا عبارتند از: 1) دیدن 2) شنیدن 3) لمس کردن 4) چشیدن 5) احساس کردن 6) خندیدن 7) دوست داشتن اتاق در چنان سکوتی فرو رفت که حتی صدای زمین افتادن سنجاق شنیده میشد. آن چیزهایی که به نظرمان ساده و معمولی میرسند و آنها را نادیده و دست کم میگیریم، حقیقتاً شگفتانگیزند! با ملایمت به یادمان میآورند که با ارزشترین چیزهای زندگی ساخته دست انسان نیستند و آنها را نمیتوان خرید. آن قدر خود را مشغول نکنید که بیتوجه از کنارشان بگذرید. سزاوار ستایش دختری با مادرش مرافعه داشت. او بسیار عصبانی شد و از خانه بیرون رفت. پس از طی راه طولانی، هنگامی که از یک فروشگاه کیک عبور میکرد، احساس گرسنگی کرد. اما جیب دختر را بید خورده و حتی یک یوان هم نداشت. صاحب فروشگاه یک زن سالخورده مهربان بود. پیرزن دید که دختر در مقابل کیکها ایستاده و به آنها نگاه میکند. از وی پرسید: عزیزم، گرسنهای؟ دختر سرش را تکان داد و گفت: بله، اما پول ندارم. پیرزن لبخندی زد و گفت: عیبی ندارد. میهمان من هستی. پیرزن کیک و یک فنجان شیر برای دختر آورد. دختر بسیار سپاسگزار شد. اما فقط کمی کیک خورد و سپس اشکهایش بر گونهها و روی کیک جاری شد. پیرزن از دختر پرسید: عزیزم، چه شده است؟ دختر اشکهایش را پاک کرد و گفت: چیزی نیست. من فقط بسیار از شما تشکر میکنم. با وجود آنکه شما مرا نمیشناسید، به من کیک دادید من با مادرم دعوا کردم. اما مادرم مرا بیرون رانده و به من گفت: دیگر به خانه باز نگرد. پیرزن با شنیدن سخنان دختر گفت: عزیزم، چطور میتوانی اینگونه فکر کنی؟ من فقط یک کیک به تو دادم، اما تو بسیار از من تشکر میکنی. مادرت سالها برای تو غذا درست کرده است، چرا از او تشکر نمیکنی و چرا با او دعوا میکنی؟ دختر مدتی سکوت کرد. سپس با عجله کیک را خورد و به طرف خانه دوید. هنگامی که به خانه رسید، دید که مادر در مقابل در انتظار میکشد. مادر با دیدن دختر بیدرنگ خندهای کرد و به دختر گفت: عزیزم، عجله کن، غذا درست کردهام. اگر دیر کنی، غذا سرد خواهد شد. در این موقع، اشکهای دختر بار دیگر جاری شد. آری دوستان، بعضی اوقات، ما از نیکی و مهربانی دیگران تشکر میکنیم، اما مهربانی اعضای خانوادهمان را نادیده میگیریم. دوستان عزیز، آیا شما در زندگیتان با چنین مسئلهای روبهرو شدهاید؟ بله، عشق به اعضای خانواده سزاوار ستایش است. نجات جریان آب رودخانه به قدری شدید بود که پسرک را با خود میبرد و امکان خلاصی وی اصلا وجود نداشت. ناگهان مرد رهگذری خود را درون آب انداخته و با تقلا و سختی فراوان و درست در آخرین لحظات، پسر را گرفته و از آب بیرون کشید. پس از مدتی که پسرک به هوش آمده و از شدت سرفههایش کاسته شد، با قدرشناسی و فروتنی به سوی مرد رفته و از او بابت این کار قهرمانانهاش تشکر نمود. مرد با خونسردی جواب داد: خوشحالم پسرم، اما میخواهم طوری ادامه بدهی که مطمئن باشی زندگیات ارزش نجات را داشت. برادر مردي يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه از ادارهاش بيرون آمد. متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم ميزد و آن را تحسين ميكرد. نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟" سرش را به علامت تایيد تكان داد و گفت: «برادرم به عنوان عيدي به من داده است». پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اينكه سکهاي بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..." البته مرد كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي ميخواهد بكند. او ميخواست آرزو كند كه ايكاش او هم يك همچین برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود وي را به لرزه درآورد: "اي كاش من هم مانند برادر شما بودم." |
|
|

|